سلام این یکی از داستان های من هستش که نوشتم

داستان عاقبت دیو هایی که عاشق میشوند یا دیوان دیوان و یا دستورالعمل عاشقی برای دیوها

یه بخش کوچیکیش

روزی روزگاری در جنگلی سبز و قدیمی دیوی زندگی میکرد، خانه ی دیو در آخرین نقطه جنگل بود و حیوانات زیادی آنجا نمیرفتند، و دیو هم زیاد به بخش ها دیگر جنگل سرنمیزد و اکثرا به قول معروف سرش توی کار خودش بود، دیو برای خودش یک خانه گرد وسط پرچین ساخته بود خانه ای که چند اطاق داشت و حال و بدون آشپزخانه زیرا دیو آشپزی نمیکرد ، البته شاید هم اصلا بلد نبود با آتش کار کند، دیو داخل حیاطش را گل های قرمز زیبا و خوشبویی کاشته بود و یک طاق نصرت هم آنجا زده بود که پیچک گل های قرمز به آن پیچیده بودند

کل داستان رو به صورت PDF میزارم

اگر خواستید بخونید

div.pdf